دیالوگ

دیالوگ
طبقه بندی موضوعی

۱۸۷ مطلب با موضوع «بر اساس سال» ثبت شده است

کیث:  «چطور میتونی انقلابی عمل کنی، اگه بخوای انقدر سنت گرا باشی؟»

Keith:
How are you gonna be a revolutionary if you're such a traditionalist?


 La La Land / 2016 / Damien Chazelle / لا لا لند

الوی:  «فقط با تجربه‌ی درد و رنج انسان به اوج عظمت می‌رسد. ناپاکان آنانند که گزندی ندیده‌اند. نسوخته‌اند، سلاخی نشده‌اند... آنان که دریده نشده‌اند، ارزشی درون خود ندارند. جایی در این دنیا ندارند... شکستگان بیش از همه تکامل یافته‌اند

Alvy:
Only through pain, can you achieve your greatness! The impure are the untouched, the unburned, the unslain. Those who have not been torn have no value in themselves and no place in this world! The broken are the more evolved.


 Split / 2017 / M. Night Shyamalan / شکاف

*در سایه روشن. شاید پس از معاشقه. پشت به پشت هم روی زمین نشسته‌اند و سرهای‌شان را به هم تکیه داده‌اند. زن انگور می‌خورد.مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.
زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون‌تر: آ.
مرد: آ.
زن: آهسته‌تر: آ.
مرد: آ.
زن: من یه آی لطیف‌تر میخوام.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی‌کنی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی برام می‌میری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ ،یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی لباسات رو در آر.
مرد: آ.

The Story of the Panda Bears Told by a Saxophonist Who Has a Girlfriend in Frankfurt
داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست‌دختری در فرانکفروت دارد
2001 / Matei Vişniec / ماتئی ویسنی یک

هیچوقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرند درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهند، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادی‌ام را از دست دادم.

A Fraction of the Whole / 2008 / Steve Toltz / استیو تولتز

گفته شده عشق باید بدون قیدوشرط باشد. این قانونش است. همه همین را می‌گویند. اما اگر عشق مرزی نداشته باشد، حدی نداشته باشد، قیدوشرطی نداشته باشد، چرا باید کسی تلاش کند کار درست را در یک رابطه عاشقانه انجام بدهد؟ اگر بدانم که کسی عاشقم است و دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست، دیگر چه چالشی باقی می‌ماند؟ من قرار است نیک را با همه‌ی کاستی‌هایش دوست بدارم. و نیک هم قرار است مرا با همه ویژگی‌های شخصیتی‌ام دوست داشته باشد. اما مشخص است که هیچ‌کدام از ما این طور نیستیم. این مرا به این فکر می‌اندازد که همه در اشتباهند و عشق باید شرط‌وشروط فراوانی داشته باشد. در عشق باید دو شریک وجود داشته باشد که همیشه در بهترین حالت‌شان باشند. عشق بی‌قیدوشرط عشق بدون نظم‌وترتیب است. و همانطور که همه دیده‌اند، عشق بدون نظم‌وترتیب مصیبت است.

Gone Girl / 2012 / Gillian Flynn / دختر گمشده

اگر میخواهی رازی را پوشیده نگاه داری، باید از خود نیز پنهانش کنی!


احتمالا انسان بیشتر دلش میخواهد درکش کنند تا اینکه دوستش داشته باشند.


اگر آدمی کسی را دوست داشت، حتی اگر هیچ چیز دیگر را برای بخشیدن نداشت، باز هم محبتش را به او میبخشید.


کسی که گذشته را در دست بگیرد، آینده را در دست دارد. کسی که حال را در دست بگیرد، گذشته را در دست دارد.


اگر میخواهی تصویری از دنیای آینده داشته باشی، پوتینی را تصور کن که مدام بر چهره انسان رژه میرود.


ماندن در قدرت یعنی تحمیل درد و حقارت. قدرت به معنی متلاشی کردن ذهن انسان و شکل‌دادن مجدد آن در قالب مورد نظر خودت است.


ورای چهره‌ای آکنده از درد، هیچ قهرمانی حضور ندارد.

 Nineteen Eighty-Four / 1949 / George Orwell / نوزده هشتادوچهار